سلام
اولش فکر میکردم یه دوست داشتن عادی و کودکانست!
هیچی نگفتم!
غصه خوردم...
تنها موندم...
گوشه گیر شدم...
کم حرف شدم...
دو سال تموم غصه ها رو گذاشتم تو دلم تا مطمئن بشم،
مطمئن بشم اون احساس یه عشق واقعیه!
بعد دوسال با کلی امید...
با صداقت...
با آزمایش و با
دل کوچیکی به بزرگی دنیا پر از احساس و شور،
رفتم جلو که عشق واقعی ام رو به همه نشون بدم...
با غرور زندگی کنم وخوشبخت ترین باشم ...
با دلی سرشار از احساس رفتم جلو
میخواستم سر بلند باشم
میخواستم یه مجنون باشم که حاضره واسه لیلیش جون بده
شایدم یه فرهاد که واسه شیرینش...
الان یه مجنون و یا فرهاد و شایدم از اونا عاشق تر هستم...
ولی چه فایده؟!
لیلی کجاست؟؟؟
الان به جزغصه ی عشق که تا ابد برام یادگاره از اون و باید،
باید تا همیشه تنها بمونم... درد دل گرفتن و محزون بودن عزیزمم،
بهش اضافه شده!!!
آخه من چه گناهی کردم که باید تو اوج جوونی غصه بخورم،
هر شب با چشم پر اشک بخوابم...
یه چیز دیگم هست،
من اصلا تو این مورد صبور نیستم!
شایدم به خاطرهمینه که تا حالا نتونستم موفق باشم و احساسم رو نشون بدم...
ولی به نظر شما اگه آدم 2سال صبر کنه و درد دلشو به کسی نگه،
گوشه گیر و منزوی نمیشه؟؟!
خودتونم که بهتر میدونید این روزا هیچکس از آدم منزوی خوشش نمیاد!
اگه خودم هم جای اون بودم به یه آدم منزوی و کم حرف علاقه نشون،
نمیدادم!
چون زندگی با اینجور آدما جز عذاب هیچی نیست!
برام دعا کنید تا بتونم به خودم برگردم و گوشه گیر نباشم...
من الان دیگه به تنهایی عادت کردم!
فقط یه چیز الان از خدا میخوام، اونم خوشبختی عزیزمه،
و از خدا میخوام هیچوقت هیچ اتفاقی واسش نیفته...
همین...
خدایا کمکش کن که همیشه شاد باشه و غصه نخوره و...
دیگه من هیچی ازت نمیخوام!
هیچی...
من با خودم عهد بستم که تا اخر عمر به جز اون وخاطراتش هیچکس تو دلم نباشه و
با یادش تا آخر عمر زند گیم رو بکنم...
یعنی نمیتونم که به جز به اون به کس دیگه ای فکر کنم!
اون فرشته ای بود و هست که زندگی من رو متحول کرد و
بهم کمک کرد که به یاد خدا باشم و
تو سنَ خطیر نوجوونی به طرف هیچ خلافی نرم و
پاک پاک بمونم...
همون طور که پاکی و ادب رو از اون آموختم...
قربونش برم...
اون واقعا یه فر شته ی واقعیه...
با اینکه دوسم نداره حاضرم اگه بخواد جونم رو فداش کنم...
خیلییییییییییییییییییییییییییییییی دوسش د ارم...
هر کی هم جای من بود همین کار رو میکرد!
چون چطوری بگم!
نمیتونم از خوبی و نجابت و پاکی و... توصیفش کنم!!!
خلاصه شما هم براش دعا کنید تا همیشه شاد باشه و موفق و
خوشبخت...
یاد تون نرهاااااااااااااا!!!
ممنونم از همتون...

خیلی دوست دارم...





|
+| نوشته شده توسط
بهروز در شنبه چهارم فروردین 1386
|